تبلیغات
موزیک و آهنگ های عشقی - افلاطون و شاعران (جایگاه شعر در «جمهوری» افلاطون)

افلاطون و شاعران (جایگاه شعر در «جمهوری» افلاطون)

دوشنبه 10 آبان 1395 11:31 ب.ظ

 

افلاطون و شاعران (جایگاه شعر در «جمهوری» افلاطون)

  • افلاطون و شاعران (جایگاه شعر در «جمهوری» افلاطون)

    eghbal-parvazi           اقبال پروازی

    چه در غرب و چه در شرق (و نیز سرزمین ما) شایع است که افلاطون شعر و شاعران را از «جمهوری» خویش طرد کرده است. به گمان ما همچنان که در موارد دیگری نیز (بخصوص نظریۀ مُثُل او) به اصل و عمق نیت و اندیشۀ افلاطون پی نبرده اند در این مورد نیز به خطا رفته اند.[۱] از مهمترین مخالفان افلاطون در غرب فی المثل برتراند راسل[۲] و در شرق اقبال لاهوری[۳] (گرچه از روی حسن نیت و احساس وظیفه ای که نسبت به شرق در خود احساس می کرد) است. بهرحال در خوانش افلاطون علاوه بر عقل و خرد، باید «دل» و گیرنده های اشراقی فعالی نیز داشت و مخالفان افلاطون از بخش اخیر غافل بوده اند.[۴] (گرچه هیچ اندیشمندی نیز بی خطا نمی تواند باشد حتی افلاطون)

    منتقدان ما نیز، همچون دکتر زرین کوب به گفتن اینکه «افلاطون که برای هنر قائل به هدف برونی بوده است شعر را از جمهوری خویش طرد کرده است به سبب بدآموزی هائی که در آن هست. بعلاوه در نظر وی تمام طبیعت و زندگی انسان عبارتست از تقلید مُثُل و چون کار شعر تقلید از طبیعت و زندگی است آن را عبارت می شمرد از تقلیدِ تقلید» بسنده کرده اند و به بررسی بیشتری در این زمینه نپرداخته اند.

    ما حق داریم در این باره تردید کنیم و بی آنکه بخواهیم در مقام دفاع از افلاطون (یا شاعران) برآمده باشیم موضوع را -در پی حقیقت- با مطالعۀ رساله های افلاطون، بررسی خواهیم کرد (همچنان که خود افلاطون می گوید هیچ فردی برتر از حقیقت نیست).

    *

    بحکم قانونی که افلاطون دربارۀ شعر برقرار ساخته [تنها] «اشعار تقلیدی نباید در کشور [مدینۀ فاضله] ما راه یابند. اکنون پس از آنکه اجزاء روح را از یکدیگر تمیز دادیم و دربارۀ هر یک به تفصیل سخن گفتیم تردید نماند که آن گونه اشعار را نباید به کشور خود راه دهیم… به شرط آنکه سخن از این مجلس بیرون نرود و به گوش شاعران تراژدی نویس و دیگر مقلدان نرسد، می گویم: اشعار تقلیدی برای کسانی که از شناختن ماهیت حقیقی آنها ناتوان اند، زهری کشنده است… ما اشعاری را به جامعۀ خود راه خواهیم داد که مضمونشان ستایش خدایان و تحسین مردان شریف باشد»[۵] پیداست که افلاطون همه نوع شعر را نکوهش نمی کند. حال ببینیم منظور نظر وی کدام نوع شعرها (و با چه ویژگی هائی) است.

    ابتدا در نقد هومر می گوید «دربارۀ دانش های گوناگون نمی خواهیم از هومر و دیگر شاعران سؤالی کنیم… ولی گمان می کنم حق داریم دربارۀ زیباترین و والاترین کارها مانند تربیت آدمیان، پرسش هائی از او کنیم»[۶] و می گوید شاعران (با اشاره به هومر و هزیود) نباید تنها به «توصیف و تقلید» بیهوده قناعت کنند بلکه همچون پروتاگوراس و پرودیکوس (دو سوفیست و سخنور معروف یونان باستان) باید در بهتر ساختن معاصران خود و تحقق فضیلت های انسانی (در وجود آنها) نقشی داشته باشند.

    در ادامه می گوید شاعر باید نسبت به موضوع سخن خود و چیزی که آن را وصف می کند دانائی همه جانبه حاصل کند و بد و نیک آن را بشناسد تا از مسیر زیبائی و خیر مطلق دور نیفتد. و توصیفاتش را –در حالی که اعتقاد باطنی نسبت به آنها ندارد- چنان مجسم نسازد که در نظر مردم نادان، خوب جلوه کنند. (کاری که مخاطب فریبان و شهرت طلبان می کنند.)

    سپس شرحی می آورد که آنچه ما با «اداراک حسی» خود دریافت می کنیم ممکن است نادرست و خطا باشد و در داوری هایمان بجای ادراک حسی «که نیروی پست تری است» باید «عالی ترین نیروی روح انسان» یعنی تفکر و خرد را راهنما قرار دهیم.

    «اگر جسمی را یکبار از دور بنگریم و بار دیگر از نزدیک، هر دو بار اندازۀ آن در نظر ما یکسان است؟نه… همچنین جسمی واحد اگر در آب فرو رفته باشد کج به نظر می آید و اگر بیرون از آب باشد راست دیده می شود. باز چنانکه می دانی به سبب خطای باصره که ناشی از تأثیر رنگ هاست چیزی گاه محدب دیده می شود گاه مقعر. علت همۀ این خطاهای حسی در روح ماست، و نقاشی و جادوگری و شعبده بازی و نظایر آنها با استفاده از همین ناتوانی طبیعت آدمی، ما را می فریبند.

    آدمی برای رهائی از آن فریب، به اندازه گیری و شمارش و سنجش توسل می جوید و به یاری آنها مانع می شود از اینکه حواس بر او حکومت کنند. بدین معنی که برای تشخیص بزرگی و شمار و وزن چیزها به حواس خود اعتماد نمی کند بلکه از نیروئی استمداد می جوید که قادر است آنچه حواس به او می نمایند اندازه بگیرد و بشمارد و وزن کند… نیروئی که از عهدۀ این کارها بر می آید، تفکر و خرد نام دارد… این کارها وظیفۀ جزء خردمند روح آدمی است… جزء متفکر روح ما ادراک های حاصل از حواس را با معیارهای خود می سنجد و می آزماید. آنگاه در می یابد که دو چیز که حواس ما برابر می پنداشتند نابرابرند، یا دو چیز که حواس ما نابرابر می پنداشتند برابرند. بدین سان نتیجه ای بدست می آورد غیر از نتیجۀ حاصل از ادراک حسی.»[۷]

    فرق میان هنر متعالی و هنر مبتذل در همین است زیرا «این جزء زبون و بی خرد را به آسانی و به انواع گوناگون می توان تقلید کرد، در حالی که تقلیدِ جزء خردمند و آرام، آسان نیست.»[۸] پس هنر متعالی باید هدف ارتباطش آن بخش از روح و روان مخاطب باشد که با تفکر و خرد (عالی ترین نیروی روح) مرتبط است نه با جزء پست روح (یعنی ادراک های حسی که تحت تسلط عقل و خرد نباشند چرا که ادراک حسی نیز می تواند مورد سنجش قرار گیرد و بخش خردمندانه اش کشف و مرئی شود.)

    افلاطون آنگاه دربارۀ کردارِ شخصیت هائی (کاراکتر) که در شعر یا نمایشنامه مجسم می شوند می گوید باید رفتار و کردار آنها کاملا خردمندانه باشد مثلا در برابر درد و رنج و پیشامد ناگوار باید صبر و خردمندی پیشه گیرند و واکنشی به دور از خردمندی و مبتنی بر احساسات از خود نشان ندهند: «قانون فرمان می دهد [در فلسفه افلاطون قانون معادل خرد است] که به هنگام سختی تا حد امکان آرام بمانیم و در برابر درد و رنج شکیبا باشیم. زیرا تشخیص اینکه آن درد سبب سعادت است یا مایۀ سیه روزی، آسان نیست، و با ناشکیبائی و شیون و فریاد نمی توان آینده را دگرگون ساخت. گذشته از این، هیچ یک از امور بشری چندان ارج ندارد که آدمی به خاطر آن خود را از دست بدهد. بعلاوه شیون و فریاد نمی گذارد آن نیروی معنوی که در روز سختی نیازمند آنیم به یاری ما بشتابد… آن نیرو که به یاری آن می توانیم دربارۀ پیشامد های ناگوار خردمندانه بیندیشیم، و چون نردبازی ماهر با توجه به اینکه طاس چگونه افتاده است مهره های خود را مطابق دستور خرد جابجا نمائیم و به جای آنکه چون کودکی که به زمین افتاده است عضو آسیب دیده را با دست بگیریم و گریه و فریاد کنیم، روح خود را عادت دهیم به اینکه بی اتلاف وقت شروع به معالجۀ عضو کند و به جای فریاد و فغان از فن پزشکی یاری جوید.»

    در ادامه افلاطون در نقد شعر تقلیدی (تقلید در اینجا معادل mimesis است) و شاعری که از مسیر خرد دور افتاده باشد می گوید: «شاعر مقلد، جزء خردمند روح را مخاطب نمی سازد و در صدد جلب تحسین آن بر نمی آید. بلکه چون منظور او جلب توجه تودۀ مردم است… روی سخنش با جزء پست و زبون روح ما است نه با جزء شریف آن… او میل ها و آرزوهای پست را بیدار و فربه می کند در حالی که خرد و اندیشه را ناتوان می سازد.»

    در پایان به ستایش شعر می پردازد: «گلاوکن عزیز می دانم که تو نیز شیفتۀ شعر هستی خصوصاً اگر گفتۀ هومر باشد» و مخالفت خود را با آن گونه اشعار می داند که «الفتی با حقیقت ندارند». همین طور «به هواداران شعر نیز اجازه می دهیم در دفاع از شعر خطابه ای ایراد کنند… چه اگر ثابت شود شعری برای فرد و جامعه سودمند است خود ما نیز از فوائد آن بهره خواهیم برد… ما هم که در سایۀ تربیت امروزی، عشق شعر را در دل خود جای داده ایم، به شعر فرصت کافی می دهیم تا ثابت کند که هنری شریف است و با حقیقت انس دارد». در فایدروس (از زبان سقراط) می گوید: «مگر نشنیده ای که می گویند باید عادل بود و به گرگ نیز حق دفاع داد»

    به هرحال «سودمندی» مورد نظر افلاطون که مبتنی بر خیر و پایدیا (تربیت) است در مغایرت با زیبائی هنری نیست و ارتباطی نیز با بحث های سخیف «هنر برای هنر» یا «هنر برای مردم» ندارد.

    «آنچه از حیث سودمندی در مرتبۀ دوم است باید از حیث ارزش و اعتبار در مرتبۀ دوم قرار گیرد.»[۹]

    دغدغۀ افلاطون نخست حقیقت، سپس اخلاق (اخلاق مبتنی بر حقیقت)، پرورش روحی و تربیت (تربیتی که بواسطۀ کوشش روحی در جهت شناخت حقیقت حاصل می شود) است. «گرچه او [هومر] نخستین آموزگار و پیشوای شاعران تراژدی نویس است ولی در نظر ما هیچ فردی برتر از حقیقت نیست.»[۱۰]

    هایدگر نیز در شرح نظریۀ مُثُل و تمثیل غار، بر پرورش روحی و تربیت (پایدیا[۱۱]) بعنوان غایتی برای این نظریه تأکید می کند. افلاطون خود در ابتدای تمثیل غار[۱۲] می گوید: «اکنون می خواهم از راه تمثیلی بتو نشان دهم که تأثیر تربیت در طبیعت آدمی چگونه است.»

    *

    مخالفت افلاطون با «اشعار تقلیدی» مخالفت با کلیت «شعر» نیست بلکه به محتوی و مضمون شعر هم عصر او بر می گردد. افلاطون در کتاب جمهوری از هومر دربارۀ «فضیلت های انسانی» می پرسد؛ همین «فضیلت»[۱۳] که به معنای تحقق خیر و نیکی در فرد است سبب تأیید یا انکار شعر توسط اوست و آن گونه شعر را نکوهش می کند که از زیبائی حقیقی یا «خیر» دور افتاده باشد. حتی دربارۀ «اشعار تقلیدی» نیز، نگران تأثیر این نوع شعر بر افراد پرورش نیافته است که از تربیت روحی و دانائی، بهرۀ اندکی دارند.

    علت انتقاد احمد کسروی (از شعر حافظ و دیگران) نیز همین است. کسروی -که دلبستۀ خرد است- هرگز منکر احساسات نشده و می گوید: احساسات می توانند نیک یا بد باشند بنابراین باید تحت تسلط خرد باشند؛ و مانعی نمی دید احساسی که بواسطۀ عقل و خرد، به مسیر نیکی هدایت شده باشد، در شعر راه یابد. (همچنان که همۀ اشعار حافظ و سعدی را نیز نکوهش نمی کرد.)

    نقطۀ اشتراک نقد افلاطون و (در روزگار ما) احمد کسروی، حسن نیت آن هاست.

    *

    آن نوع شعر که هدفش تحقق منافع شخصی و غایت آن نیز خودخواهی و شهرت طلبی باشد (و نه خیر همگانی)[۱۴] مورد نکوهش افلاطون است، هم چنانکه مورد نکوهش هر انسانی است که از خیر و دانائی بهره ای داشته باشد.

    «دربارۀ روح دو نوع فعالیت وجود دارد که یکی در بند خوب و بد است و در هر چه می کند به خیر و صلاح روح نظر دارد در حالی که دیگری همواره در این اندیشه است که برای روح لذت فراهم آورد بی آنکه بداند کدام لذت برای روح خوب است و کدام بد… یگانه هدف آن فراهم آوردن لذت است بی آنکه در بند نیک و بد و سود و زیان باشد»[۱۵] و در ادامه «می توان گروهی از مردم را خشنود ساخت بی آنکه سود و زیان آنان در نظر گرفته شود» و می گوید شعرهائی که در بزمها خوانده می شوند از همین نوع اند، مثلا کیزیاس پسر ملس وقتی که شعری می خواند در بند آن نبود که خوانندگان را بهتر سازد (هدفی که به تحقق خیر مربوط است) بلکه می خواست دل آنان را بدست آورد (هدفی شخصی که مرتبۀ پست تری دارد) و اضافه می کند که چنین فنی چاپلوسی است. در ادامه می گوید: «دربارۀ پدر او [کیزیاس] چه می گوئی؟ هنگامی که چنگ می زد و سرود می خواند در بند خوب و بد بود یا می خواست شنوندگان را شادمان کند؟ گرچه او ملال آور بود ولی آیا نغمۀ چنگ و شعر غنائی جز برای شاد کردن شنوندگان ساخته شده؟» سپس از کالیکلس می پرسد «آیا تراژدی در بند آن است که از گفتن هر سخن و سرودن هر شعر که شنوندگان را خوش آید ولی برای آنان زیان آور است بپرهیزد و تنها سخنانی بگوید و بسراید که برای مردمان سودمندند»[۱۶]

    در همۀ این موارد بگونه ای ویژگی های شعر مورد ستایشش را نیز بازگو می کند، شعری که هدفش تحقق «فضیلت های انسانی» است و زیبائی الهی و خیر مطلق در مسیر آفرینش آن حکم فرما باشد و نیز شاعر یا سخنوری «که در بند نیکوئی مردمان است» و در تعریف فضیلت می گوید: «قابلیت [فضیلت] یعنی پیروی از میل هائی که آدمی در نتیجۀ بر آوردن آنها بهتر می گردد و پرهیز از هوس هائی که مایۀ تباهی آدمی هستند»

    «آرزوی من این است که افراد جامعه با رغبت و اشتیاق در راه کسب قابلیت [فضیلت] انسانی پیش بروند. بدیهی است که قانونگزار نیز هنگام وضع قانون جز این در نظر نخواهد داشت »[۱۷] سپس در ستایش «هزیود» شاعر، سخنی نقل می کند: «رفتاری که بیشتر مردمان پیش می گیرند نشان می دهد که هزیود مرد دانائی بوده است که گفته: راه فساد هموار است و به آسانی می توان در آن پیش رفت در حالی که: خدایان رنج و تعب را سد راه فضیلت ساخته اند/ راهی است دراز و پرپیچ و خم و سربالا/ که آغازش سنگلاخ است و پیمودنش دشوار!/ ولی چون به قله نزدیک شوی، در هر قدم هموارتر می شود»

    از سوئی همچنان که در رسالۀ «قوانین» (که از آخرین رساله های افلاطون است و مربوط به دورۀ سوم و دورۀ پختگی آثار او) می توان دید افلاطون بیش از همه، انحطاطی را -که در هنر عصر خود می بیند- مورد نکوهش قرار می دهد، (آنچه امروز در هنر و ادبیات معاصر خودمان نیز شاهد آن هستیم) : «عنان خود را به دست تودۀ مردم سپردند [شاعران] و فراهم ساختن لذت برای شنوندگان را یگانه هدف خود قرار دادند. همه چیز را در هم ریختند و بر خلاف میل واقعی خود این عقیدۀ نادرست را ترویج کردند که شعر و موسیقی تابع قوانین خاصی نیست بلکه بهترین معیار خوبی و زیبائی، لذتی است که به خوانندگان دست می دهد… در نتیجه فرمان روائی و داوری از دست بهترین افراد جامعه بدر رفت و به چنگ عوام الناس افتاد. اگر جای آن نظم کهن را اقلا دموکراسی متشکل از مردمان آزاد و تربیت شده می گرفت، آشفتگی بزرگی رو نمی نمود ولی مردمان شهر ما دچار چنان جنونی شدند که گمان می کردند هرکس در هر فن حق اظهار نظر دارد بدین سان آزادی بی حد و قید با بی اعتنائی به قوانین آغاز شد و به لگام گسیختگی همگانی منجر گردید… باید بهوش باشیم تا مبادا سخن چون اسبی سرکش عنان بگسلاند… و باید در هر قدم از خود بپرسیم: همۀ این سخنها به چه منظور گفته می شود؟»[۱۸]

    و آنجا که می گوید: «شاعران نباید آزاد باشند هرچه می خواهند بگویند» این استنباط معقول می نماید که منظور نظر افلاطون می تواند قانونی درونی مبتنی بر خیر همگانی باشد (و هر شاعر اصیلی در درون خود آن را وضع می کند و پیوسته بیدار می سازد) که بیشترین امکان تحقق «فضیلت های انسانی» و «امر نیک» را دارا باشد. بهر حال «قانونگزار» در فلسفۀ افلاطون باید دارای شرایطی باشد که مهمترین آن خردمندی راستین و فضیلت انسانی همراه با خویشتن داری است. قانون نیز ابزاری در دست قانون گزار نخواهد بود: «در کشور ما قانون تنها یک هدف خواهد داشت که آن هدف جز فضیلت انسانی نخواهد بود… در میان فضایل، بینش خردمندانه که یکی از آنهاست رهبر سه فضیلت دیگر [عدالت، خویشتن داری و شجاعت با تفسیر خاص خود و نه معنای ظاهری] است»[۱۹] «در زبان ما کلمه قانون و کلمه خرد، خویش یکدیگرند» دربارۀ خرد نیز می گوید: «دانائی به معنی راستین بی خویشتن داری نمی تواند بود. زیرا آنکه از خویشتن داری بی بهره است نمی تواند به مقامی برسد که لذت و درد نزد او با اصول درست هماهنگ شود و از خرد تبعیت کند.»

    در هر حال بر اساس آنچه افلاطون می اندیشد کسی برای «تربیت» افراد یک جامعه شایسته است که هر چهار فضیلت مذکور را برتر از دیگران دارا باشد؛ پیداست همۀ آدمیان و نیز همۀ شاعران ممکن است جمیع این فضیلت ها را به حد کمال (یا به حد کافی حتی) دارا نباشند و مخالفت افلاطون با آن دسته از شاعران (یا آدمیان) که همۀ این فضیلت ها را تحصیل نکرده اند از اینجا ناشی می شود و این مخالفتی منطقی و رواست. به عبارت دیگر، صرفا شاعر بودن باعث نخواهد شد تا بدون آزمودن میزان بهره از فضیلت های مذکور، کسی را لایق تربیت جوانان بدانیم بلکه باید آزمود و دید آیا جهت تربیت افراد جامعه، شایستگی لازم را دارد یا نه: «آیا مفسران و آموزگاران و قانونگزاران و پاسداران نباید در شناسائی آن چیزها به مراتب برتر از دیگران باشند… یا هر شاعری که به کشور ما می آید و هر ناشناسی که ادعای تخصص در تربیت جوانان دارد باید در آن کار ماهرتر از شهروندی باشد که در مسابقۀ فضیلت بر دیگران پیروز شده و بهترین پاداش را بدست آورده است؟ اگر کشوری خالی از مردانی باشد که مفهوم و ماهیت راستین فضیلت را می شناسند و چه با گفتار و چه از راه کردار می توانند نمایان سازند که پاسداران لایقی برای خوبی و زیبائی و فضیلت اند، آیا عجب خواهد بود اگر وضع چنان کشوری بی پاسدار بهتر از وضع کشورهای امروزی باشد؟»[۲۰]

    و در پایان اضافه می کند: «همین قدر می گویم که به عقیدۀ من پاره ای از آثار شعرا و نویسندگان ما خوب است و پاره ای بد… جوانان برای اینکه گنجینه ای از دانش و تجربه بیندوزند و قابل و خردمند بار آیند باید آثار برگزیده (منتخباتی از آثار شاعران اعم از حماسی و غنائی و تراژدی و کمدی) را بخوانند.»

    *

    در «جمهوری» نیز، هنگام صحبت از تربیت روحی کودکان به وسیلۀ نقل قصه، می گوید: «باید مراقب شاعران قصه پرداز باشیم و قصه های خوب را بگزینیم و افسانه های بد را کنار بگذاریم» و شیوۀ داستان پردازی بخصوص محتوی قصه و روایت را در آثار هومر و هزیود نقد می کند و بخصوص باورهای مردم زمانۀ خود را (به حق) نکوهش می کند اما به نفی شعر نمی پردازد بلکه می گوید باید آن را «به نحوی شایسته» بیان کنند و به درستی می گوید «اینکه می گویند خدایان با یکدیگر نزاع و کشمکش دارند راست نیست… باید این اعتقاد در آنان [کودکان] ایجاد شود که تاکنون هیچکس با خویشان و هم وطنان خود دشمنی نورزیده و اینگونه دشمنی خلاف دینداری است… شاعران باید داستان هائی با این گونه مضامین بیافرینند… از این رو باید بهوش باشیم تا نخستین افسانه های راجع به روزگاران کهن که به کودکان گفته می شوند دارای مضامین اخلاقی باشند.»[۲۱] در ادامه می گوید: «کسی که جامعه را بنیان می نهد، وظیفه اش این است که اصولی را که شاعران باید در ساختن داستان ها رعایت کنند، بشناسد» این داستان ها باید نمایان کنندۀ امر «خوب» باشند زیرا «آنچه خوب است مسبب همه چیز نیست، بلکه تنها مسبب خوبی و سعادت است نه باعث بدبختی.» و اگر هومر را نقد می کند تنها معنا و اندیشه موجود در شعرش را نقد می کند. بنگرید «خدا چون خوب است، بر خلاف آنچه تودۀ مردم می پندارند، مسبب همۀ پیش آمدهائی که به ما روی می آورد نیست… پیش آمدهای خوب مسببی جز خدا ندارند درحالیکه علت پیش آمدهای بد را باید در جائی دیگر جستجو کنیم… بنابراین اینکه هومر می گوید [رنج و تگندستی و تیره روزی از خدا به ما می رسد] ناشی از اشتباه و نادانی است… شاعر نباید خدا را –که جز خوبی در ذاتش نیست- مسبب رنجها و بدبختی ها [ی قهرمانان و پهلوانان] قلمداد کند … باید مطلب را به نحوی دیگر بیان کنند یعنی بگویند که آن کسان بد بودند و بدی سبب بدبختی آنان بود و از از این رو احتیاج به کیفر داشتند و خداوند آنان را به کیفر رساند تا از بدبختی رهائی یابند»

    دومین قانون راجع به اشعار و داستان ها این است که «هرکس بخواهد دربارۀ خدایان سخنی بگوید یا شعری بسراید باید این حقیقت را در نظر بگیرد که خدایان ساحر و جادوگر نیستند و بوسیلۀ گفتار یا کردار خود کسی را نمی فریبند.» سپس اضافه می کند «بسیاری از گفته های هومر را می پسندیم و می ستائیم ولی ادعای او دربارۀ آن رویائی که می گوید زئوس برای آگاممنون فرستاد نمی پذیریم» چون خدای بزرگ را که منشأ همه خوبی ها و سودمندی هاست نباید «به صورتی خلاف حقیقت جلوه دهند». «ما نمی گوئیم این اشعار عاری از هنرند و مردمان از آنها لذت نمی گیرند» لیکن آنچه دربارۀ این اشعار مورد انتقاد است جنبۀ معنایی و محتوی آنهاست که برای تربیت کودکان و آینده جامعه (ایده آل مورد نظر افلاطون) زیان بارند.

    سپس دربارۀ پرورش خویشتن داری جوانان می گوید: «اشعار و روایاتی را که حاکی از تسلط بر نفس و پایداری مردان نامی است باید بگوئیم و بشنویم، مانند این شعر: اما او به سینه کوفت و دل خود را سرزنش کرد و گفت/ ای دل صبور باش، تو سختی هائی بدتر از این برخود هموار کرده ای!» و در پایان بحث خود اضافه می کند «دربارۀ مضمون اشعار و داستان ها بیش از این چیزی نمی گوئیم. اکنون وقت آن است که کمی دربارۀ شیوۀ بیان آنها تحقیق کنیم تا کاملا روشن شود اشعار و داستان هائی که جوانان ما باید بشنوند از حیث ظاهر و معنی چگونه باید باشد.» که شیوۀ بیان تقلیدی (یعنی کسی می کوشد گفتار یا حرکاتش شبیه گفتار یا حرکات کس دیگری باشد) را نقد می کند و برای آن حدودی قائل می شود «آنجا که تجسم گفتار یا کردار مردی آزاد و شریف موضوع سخن باشد، شاعر خردمند از زبان او سخن می گوید و از تقلید باک ندارد. اگر آن مرد به سبب بیماری یا هیجان عشق یا مستی یا سرنوشتی شوم کاری ناشایست کند شاعر تمایلی به تقلید از او ندارد. ولی آنجا که سخن از مردی فرومایه در میان باشد شاعر از تقلید او تاحد امکان احتراز می جوید… پس شیوۀ سخن وی همان خواهد بود که اندکی پیش در مورد اشعار هومر تشریح کردیم، یعنی تلفیقی از تقلید و روایت ساده ولی بهرحال تقلید نقش کمتری در گفتار او خواهد داشت» و اضافه می کند: «برای کشور خود [یا مدینۀ فاضله مورد نظر افلاطون] شاعرانی را ترجیح خواهیم داد که به تقلید مردان آزاد و شریف» می پردازند.

    *

    نقدی نیز که در آپولوژی (خطابۀ دفاعی سقراط) از زبان سقراط نسبت به شاعران (و شعر) مطرح می کند، ارتباطی به طرد یا تأیید شعر (یا شاعران) ندارد. چنین نقدی را نسبت به مردان سیاسی، صنعت گران، سخنوران و… نیز مطرح کرده و نقدی کاملا صحیح و رواست. به باور ما در اینجا سقراط دربارۀ راه های حصول «معرفت حقیقی» و دانائی مطلق سخن می گوید (و این استنباط نامعقول به نظر نمی آید). شعر نیز (همچون عقل و منطق، ادراک حسی، تجربه و…) گونه ای معرفت است، نه یگانه راه و نه برترین راه حصول معرفت (نسبت به حقیقت ازلی).[۲۲] سقراط در پی یافتن پاسخ پرسش خود، افراد مختلف (مردان سیاسی، شاعران، صنعت گران، سخنوران و…) را مورد کاوش قرار می دهد و در پایان این کاوش و جستجو پی می برد «دانندۀ راستین جز خدا نیست» و دانش بشر (اعم از شاعر، صنعتگر، سخنور، مردان سیاسی و…) بی ارج است و دانش راستین نزد خداست. «داناترین شما آدمیان، کسی است که چون سقراط بداند که هیچ نمی داند. برای اینکه دربارۀ این نکته پژوهشی بیشتر کنم هنوز در میان هم وطنان و بیگانگان می گردم و هرگاه به کسی می رسم که دانا می نماید به آزمایشش می پردازم و چون در می یابم که از دانائی بی بهره است می کوشم تا بر او روشن سازم که دانا نیست. از این طریق فرمان خدا را به جا می آورم…»[۲۳] و در فایدروس می گوید: «ایشان را نمی توان «دانا» نامید زیرا این نامی بزرگ و خاص خداوند است بلکه اگر آنان را دوستدار دانش [فیلسوف در لغت به معنای دوستدار دانائی] بنامیم یا نامی دیگر از این قبیل به آنان بدهیم خطا نکرده ایم.»

    دغدغۀ سقراط «شناسائی» است و در این راه به خود نیز رحم ندارد: «هنوز نتوانسته ام فرمانی را که بر دیوار پرستشگاه دلفی نوشته اند[۲۴] بجای آورم و خویشتن را بشناسم… نخست می خواهم بدانم آیا من خود نیز دیوی هستم مغرورتر و نابهنجارتر از تیفون[۲۵] یا مخلوقی ساده و عادی که طبیعت عنصری الهی و آسمانی در نهادش نهفته است»[۲۶]

    در جمهوری نیز وقتی در بارۀ ماهیت تقلید بحث می کند همین نقد را نسبت به مقلدان (نقاش، تراژدی نویس و… ) مطرح کرده است. می گوید: «ما در مورد چیزهای کثیر که نامی واحد دارند، به ایده ای واحد قائلیم.» ایده، اشاره به کلیات (اعیان ثابته) دارد. «آن ایدۀ واحد مجرد را هیچ بشری نمی سازد.» فی المثل تخت یک «ایده» و هستی حقیقی دارد. سه نوع تخت هست: یکی تخت اصلی ایده آل است که آن را خدا ساخته است، دوم تختی که درودگر می سازد و تخت سوم را نیز نقاش می سازد. درودگر و نقاش «صورت ظاهر» تخت را می سازند و نه «حقیقت» آن را. درودگر «چیزی می سازد که به آن چیز حقیقی شبیه است نه خود آن را… چنان مصنوعی در مقام مقایسه با حقیقت، چیزی است مبهم و تاریک» نقاش نیز «از آن چیزی که آن دو می سازند تقلید می کند.» پس نقاش «سازندۀ چیزی که از حقیقت سه مرحله دور است» مقلد است.

    در اینجا نیز نقد رواست زیرا به راستی هنر «نمودار خود حقیقت [ایده] نیست»، لیکن ارتباطی به طرد کلیت هنر ندارد بلکه از آن جهت است که هنر (و نیز صنعت گری و…) در راه معرفت مطلق نسبت به حقیقت ازلی و ایده (یا اصل)  ناتوان اند و حتی درجه پایین تری نسبت به عقل و منطق (در راه شناخت حقیقت و ایده) دارند.[۲۷]

    *

    با اینکه برخی ناقدان و افلاطون شناسان، هنوز در اصالت رسالۀ «ایون» (که گروهی آن را ضد شاعران تلقی می کنند) تردید دارند و آن را به قلم افلاطون نمی دانند لیکن در «ایون» نیز -اگر نیک بنگریم- مخالفتی با کلیت شعر نیست بلکه شعر (و شاعر) آنجا که از جادۀ دانائی و «خیر» دور افتاده باشند، نکوهش می شوند (و به حق). بهرحال (به فرض انتساب آن به افلاطون) ایون مربوط به دورۀ اول آثار افلاطون می باشد و نه دورۀ پختگی او.

    در «ایون» نقد سقراط نسبت به شاعران، مرتبط با «الهام» است. ما در مقاله ای جداگانه به بررسی ارتباط الهام و خودآگاهی خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که «الهام» در مرحلۀ به عینیت رسیدن، کاملاً وابسته به خودآگاهی است و پرورش الهام باید از طریق پرورش آگاهی و خودآگاهی صورت گیرد. (منشأ الهام هر چه باشد) الهام تنها واسطه ای است که شاعر از طریق آن، آگاهی پرورش یافته و هدایت شده در جهت «خیر» را به مرحلۀ «عینیت» و تحقق عینی می رساند. نقدی که سقراط مطرح می کند، آنجا که «الهام» از طریق خودآگاهی پرورش یافته در جهت صحیح (در جهت خیر) هدایت نشود منطقی و رواست و طبیعی است «الهام» بدون آگاهی و «خیر»، به مبتذل سرائی خواهد انجامید.

    *

    در فایدروس دربارۀ خطابه نویسی می گوید: «خطابه نویسی به خودی خود کار زشتی نیست بلکه زشتی آنجاست که نویسنده ای نتواند خوب بنویسد بلکه نوشته اش بد باشد… پس بگذار ببینیم نوشتۀ خوب (شعر یا نثر) کدام است و نوشتۀ بد کدام »[۲۸] و اضافه می کند نخستین شرط خوب سخن گفتن این است که گوینده ماهیت و حقیقت موضوعی را که درباره اش سخن می گوید نیک بشناسد. سپس در نکوهش آنان سخن می گوید که -درحالیکه ایمان راستین به حقیقت و زیبائی ندارند- می کوشند سخن شان را موافق پسند خواننده سازند: «کسی که حقیقت را نشناسد و تنها در پی پندار و عقیده باشد ناچار سخنوریش مایۀ رسوائی خواهد بود نه هنر»[۲۹]. در ادامه دربارۀ انسجام در سخن، می آورد: «هر خطابه و گفتار چون موجود زنده ای است که سر و تن و پا، و به عبارت دیگر آغاز و میان و پایانی دارد و از این رو اجزاء آن باید چنان بهم پیوسته باشند که با یکدیگر و با تمام خطابه سازگار باشند» و نیز اضافه می کند: «هنر سخنوری درست مانند هنر پزشکی است. در هر دو هنر برای آنکه کاری از پیش ببری باید از طبیعت آگاه باشی. بدین معنی که در هنر پزشکی باید طبیعت تن را بشناسی و در هنر سخنوری طبیعت روح را، مگر آنکه بخواهی فقط به اتکاء تجربه و تمرین پیش بروی و نه آنکه از روی اصول و قواعد هنر دست به کار گردی و تن را با تجویز داروها و خوراکهای مناسب تندرست و نیرومند سازی و روح را به یاری سخنها و دستورهای درست به سوی فضیلت سوق دهی… تمام توجه سخنور باید به روح مخاطب معطوف باشد… و هیچکس بدین کمال نمی رسد اگر دشواری های راه را بر خود آسان نگیرد. ولی خردمند آن دشواری ها را برای آن تحمل نمی کند که به سخن گفتن با آدمیان توانا شود بلکه برای اینکه بتواند چنان سخن بگوید که خدایان [خدا] را خوش آید.» و در پایان می گوید: «فقط سخن هائی را می توان تا اندازه ای روشن و کامل و جدی شمرد که موضوعشان عدالت و خوبی و زیبائی است و در روح نگاشته شده اند و فرزندان راستین گوینده و نویسنده اند که در درون او زائیده و پرورده می شوند و سپس در روح دیگران جای می گیرند»[۳۰]

    *

    بنیان فلسفۀ افلاطون بر نیکی و اخلاق (اخلاقی که پرورش دهندۀ نیکی و خیر در نوع بشر باشد) استوار است؛ بنابراین هنر (و نیز شعر) را نیز آنجا که از مسیر نیکی و اخلاق (اخلاقِ مبتنی بر خیر همگانی) فراتر رود نکوهش می کند. در فایدروس از زبان سقراط می گوید: «در همۀ ما دو داعیۀ نیرومند است که ما را به این سو و آن سو می کشد. یکی خواهش، که از خرد بیگانه است و دومی اعتقاد پیوسته به پیروی از نیکی و خیر، که خرد رهنمای آنست»[۳۱] شعر و سخن، آنجا که تحت تسلط «خواهش» و خودپرستی افتاده باشد و از خرد و خیر همگانی دور، مورد نکوهش است، نیز آنجا که برای اهداف شخصی و خودخواهی هایی چون کسب شهرت و اعتبار و… ابزار سوء استفاده قرار گیرد. همچنان که در ادامه، سقراط از زبان ایبوکوس شاعر می آورد «اضطرابی به من روی آورده بود و بیم آن داشتم که به قول ایبیکوس برای کسب شهرت نزد آدمیان، نسبت به خدایان مرتکب گناه شوم»[۳۲] ستزیخوروس چون در شعرش دربارۀ هلنا (زن زیبای یونانی که دختر زئوس بود) به دروغ گفته بود: زن بی وفائی که دو یا سه شوهر داشته است، به کیفر بدگوئی از هلنا نابینا شد سپس در شعر دیگری خطاب به هلنا می گوید: «نه این سخن راست نیست/ تو هرگز به کشتیهای استوار ننشستی/ و به ترویا نرفتی … و همین که این شعر را بپایان رساند روشنائی دیدگان را باز یافت»[۳۳] برخلاف هومر که هیچ گاه علت نابینائی خود را در نیافت.

    *

    افلاطون نه هرگز «شعر متعالی» را انکار می کند و نه شاعر چنین شعری را؛ بلکه بیش از همه، انحطاط اخلاقی و سپس انحطاط شعری و وارد شدن مضامین ناروا و ناراست در شعر را مورد نکوهش قرار می دهد و نگران سوء استفاده از شعر است (بعلت تأثیر سحرآمیزی که بر نفوس دارد). او همچنان که اورفه ئوس می گوید «به بلندترین قلۀ لذت [هنری]» راه یافته است و حق دارد هرچه غیر از این (که از زیبائی و خیر دور افتاده است) را نپسندد. بنابراین می خواهد ویژگی های هنر متعالی که «از درستی حقیقی و باطنی بهره مند است» را به مخاطب (و هنرمند) بیاموزد: «مردمان بدین گونه آثار [شعر و موسیقی] به مراتب بیشتر از دیگر آثار هنری اهمیت می دهند بدین جهت باید در تمیز خوب و بد آنها احتیاطی بیشتر به خرج داد زیرا کسی که در این داوری به خطا رود درونش روی به انحطاط می گذارد و بزرگترین زیان داوری به خود او می رسد… اگر نغمه و سرودی پیدا کنیم زیباتر از آنچه در نمایش های عمومی خوانده می شود، باید آن را در اختیار کسانی بگذاریم که از خواندن سرودهای عادی شرم دارند و پیوسته در این صددند که به بهترین و زیباترین چیزها دست بیابند…»[۳۴]

    در هرحال تحقق شعر متعالی (و شاعر اصیل) بدون دانائی (و نیز بدون دارا بودن آن چیزی که افلاطون آن را «فضیلت» می نامد) محال است. (شرط ورود به جمهوری افلاطون نیز همین دو اصل است: دانائی و فضیلت). در هیچ دوره ای از تاریخ ادبیات (در همه مکان ها) انسانی که از دانائی و فضیلت بی بهره بوده یا بهرۀ کافی نداشته، تبدیل به شاعری اصیل نشده است.

    صرف نوشتن (شعر یا هر متن دیگری) نه ارزشمند است و نه فضیلتی محسوب می شود. هرکه شعر می نویسد شاعر نیست (و نیز هرکه می نویسد نویسنده به شمار نمی آید) و هرکه شاعر است لزوماً شعر نمی نویسد. شاعرترین شاعران به آنجا می رسند که سکوتی ابدی پیشه می کنند (گرچه هر سکوتی نیز بدین معنا نخواهد بود). شمس تبریزی می گوید: «من عادت نوشتن نداشته ام هرگز، سخن را چون نمی نویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد.»[۳۵] شعر ناخوب و شاعر دروغین آن را، نه تنها افلاطون بلکه هر انسانی که کمترین بهره را از «فضیلت» دارد، به مدینه فاضله خود راه نخواهد داد و آنچه مورد نکوهش افلاطون است همین نوع شاعران است: شاعر غیر اصیل و دورغین، شاعری که کردار او (و شعر او) مبتنی بر «تحقق امیال شخصی» خویش است و از ساحت خیر مطلق، دانائی و فضیلت، دور نشسته است.

    *

    این بحث را با نقل دعای سقراط (بهمراه فایدروس): «ای پان[۳۶] گرامی، و خدایان دیگر که در این مکان حضور دارید! به درون من زیبائی ببخشید و برونم را با درونم سازگار کنید. چنانم کنید که توانگری را در دانائی ببینم…»[۳۷] و نیز توصیۀ افلاطون خطاب به گلاوکن[۳۸] به پایان می بریم: «گلاوکن گرامی، مبارزۀ خوبی و بدی مبارزۀ بزرگی است، حتی بزرگتر از آنکه باور توانی کرد. از این رو بهوش باش تا مبادا هوس مال و جاه و مقام، حتی هوس شعر، ترا بر آن دارد که از عدالت یا دیگر قابلیت [فضیلت]های روح غافل شوی… چیزی که در طی عمری بدین کوتاهی بدست آید نمی تواند چندان بزرگ باشد. زیرا عمر آدمی از گهواره تا گور در مقام مقایسه با ابدیت دمی بیش نیست.»[۳۹]

    ——————————————————————————————————————————————————————————–

    [۱]. گرچه حتی منتقدان و مخالفان افلاطون نیز اشاره داشتند که افلاطون عدۀ قلیلی از شاعران را به «جمهوری» خویش راه داده است.

    [۲]. ر.ک به تاریخ فلسفه غرب، برتراند راسل

    [۳]. ر.ک به مثنوی «اسرار خودی» و نیز مقدمه کلیات اشعار فارسی اقبال لاهوری (تصحیح احمد سروش)

    [۴]. افلاطون خود (از زبان سقراط) در فایدروس آنجا که دیوانگی (شور یا جنون) عشق را بزرگترین نعمتی می داند که خدایان نصیب ما ساخته اند می گوید: «دلیلی که برای اثبات این مطلب می آوریم زیرکان را قانع نمی کند ولی برای دانایان راستین کافی است.» (فایدروس ۲۴۵)

    [۵]. جمهوی. کتاب دهم (۵۹۵ ببعد) دوره کامل آثار افلاطون. جلد دوم. ترجمه محمدحسن لطفی

    [۶]. همانجا

    [۷]. همانجا

    [۸]. همانجا

    [۹]. قوانین

    [۱۰]. جمهوی. کتاب دهم (۵۹۵ ببعد)

    [۱۱]. Paideia

    [۱۲]. جمهوری، کتاب هفتم

    [۱۳]. دکتر لطفی تبریزی مترجم آثار افلاطون می گوید Arete  یونانی (Virtue انگلیسی)را ابتدا «قابلیت» ترجمه کرده ولی بعدها پی می برد که اگرچه «فضیلت» همۀ معانی این واژه را در خود ندارد لیکن رساتر از «قابلیت» است. (در برخی رسالاتی که «قابلیت» آمده تجدید چاپی صورت نگرفته و بهمان شکل اولیه مانده است). نیچه دستور معروفی دارد: «بشو آن که هستی» قابلیت یا فضیلت آن چیزی است که دارا بودنش باعث می شود انسان به کامل ترین و خوب ترین مرتبۀ تکامل وجودی خود برسد.

    [۱۴]. در خلق شعر دو عنصر خودآگاهی و ناخودآگاه دخالت دارند لیکن ناخودآگاه نیز خود وابسته به خودآگاهی است. بنابراین چه برای شعر قائل به هدف برونی باشیم و چه هدف درونی، در هر حال شعر از شاعر زاده می شود. در باور افلاطون نیز میان شعر و شاعر، تقدم و تأخری وجود دارد. پیداست انسانی که از فضیلت و «خیر» بهرۀ کافی نداشته باشد شعرش نیز بی بهره از «خیر» خواهد ماند. گرچه امکان تظاهر، دروغ و ناراستی نیز وجود دارد یعنی شخصی از «خیر» بهره نداشته باشد و در شعر تظاهر به نیکی کند که این شاید بتواند در کوتاه مدت باعث فریب کسانی باشد و شهرت و اعتباری کاذب –آن هم در نظر عده ای روشنفکرنمای کم سواد- برای شاعر فراهم آورد لیکن در دراز مدت، از کورۀ بی رحم زمان، به سلامت عبور نخواهد کرد. «خیر» امری الهی و آسمانی است و نیز معنوی و درونی، و محال است کسی بتواند «خیر» را جعل کند. (گرچه این سخن، سخنی دلی و ایمانی است و هرکسی (که بهره ای از خیر ندارد) می تواند آن را خواب و خیال بپندارد. همین است که در هر عصر تعداد آنها که به شعر متعالی دست یافتند انگشت شمار است.)

    [۱۵]. گورگیاس. ۵۰۲، ترجمه محمد حسن لطفی

    [۱۶]. همانجا

    [۱۷]. قوانین ۷۱۸، دوره کامل آثار افلاطون، ترجمه محمد حسن لطفی

    [۱۸]. قوانین، ۷۰۰ ببعد

    [۱۹]. قوانین، ۹۶۳

    [۲۰]. قوانین. کتاب دوازدهم

    [۲۱]. جمهوری. ۳۷۷ ببعد، دوره کامل آثار افلاطون، ترجمه محمد حسن لطفی

    [۲۲]. و حتی می توان گفت شعر به گونه ای خود نیز زادۀ معرفت است.

    [۲۳]. آپولوژی، ۲۳، دورۀ کامل آثار افلاطون، جلد اول. ترجمه محمدحسن لطفی

    [۲۴]. اشاره به سخن مشهور «خود را بشناس».

    [۲۵]. تیفُن یا تیفون، در مصر قدیم خدای شر و ظلمات و بی حاصلی بود (لغتنامۀ دهخدا به نقل از لاروس)

    [۲۶]. فایدروس. ۲۳۰

    [۲۷]. ر.ک به نامه شماره هفت افلاطون (دورۀ کامل آثار افلاطون، جلد سوم)

    [۲۸]. فایدروس ۲۵۸

    [۲۹]. همانجا ۲۶۲

    [۳۰]. همانجا ۲۷۸

    [۳۱]. چهار رساله (افلاطون). ترجمۀ محمود صناعی

    [۳۲]. فایدروس ۲۴۲

    [۳۳]. همان جا

    [۳۴]. قوانین کتاب دوم ۶۶۷ ببعد

    [۳۵]. مقالات شمس. تصحیح و تعلیقات محمدعلی موحد

    [۳۶]. پان در اساطیر یونانی نام پسر هرمس و پریئی بنام دریوپ . وی محافظ گله هاست و در ردیف ملتزمین دیونیسوس قرار دارد و از دره ها و کوه ها عبور می کند و بشکار یا تنظیم رقص های پریان مواظب است و او با نائی که خود مخترع آن است با آنان می رقصد و دارای شاخ و پاهای بز می باشد. (لغتنامه دهخدا)

    [۳۷]. فایدروس ۲۷۹

    [۳۸]. Glaucon

    [۳۹]. جمهوری، ۶۰۸ ببعد (در پایان بحث مربوط به شعر و شاعران)


برچسب ها: افلاطون ، و ، شاعران ، (جایگاه ، شعر ، در ، «جمهوری» ،